تبليغاتX
خاطرات uni - daram kam kam miram bandar ... !!
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
امروز از صبح دارم سعی میکنم خودم گول بزنم و به خودم بقبولونم که این جدایی ۲ ماه از باب واسه جوفتمون خوبه اما ... خوب من جدا تجمل این جدایی رو ندارم ... از صبح تا حالا ۲۰ بار به خودم و باب فحش دادم که چرا ترم تابستونی برنمیداریم ... اما این برنداشتن چنتا خوبی داره
۱ . مامانم خیلی خیالش راحت میشه و اینجوری اعتمادش و جلب میکنیم.
۲ . باب چندوقت که یکجوری شده که اینجوریه نه بده نه خوبه اما یکجوریه
۳ . من و باب خیلی به هم وابسته شدیم من یکی وقتی باب پیشم نیست نفس هم دلم نمیخواد بکشم ! کلا تمام مدت به این فکر میکنیم که کی میریم uni که با هم باشیم. اینجوری شاید از وابستگیمون کم بشه ...
اما خب سخته....
تازه جدا از بابک دلم واسه رام و جواد هم خیلی تنگ میشه در حال حاضر بهترین رفیق هام همین ۲ تا هستن.
یادم باب بهم گفت اگر ما بتونیم تا اخر ترم ۲ با هم بمونیم دیگه واسه همیشه میتونیم با هم باشیم !
ایای موییمی بعد از این همه بالا و پایین بلاخره داره ترم ۲ تموم میشه !!!
امیدوارم این روزها زودی تموم بشن و دوباره برگردم پیشت اما خیلی هم زود نباشه ! خب دلم واسه مامانم هم یکذره شده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 3:53 PM  توسط غزل |