![]() |
![]() |
|
| خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...! |
|
سلام سلام
خوب من مردم از تهنایی.من دوستام میخوام دلم واسشون تنگولیده . جواد ، بهار ، رامین، مصطفی شبانی، 3Dووووووووووووووو بابک . داشتم میمردم از بی بابکی ! تازه بابک جونم یک خبر خیلی خیلی خوب هم بهم داد الهی من بگردم ندا مریض شده شدیدا ... کاش میتوانستن برم پیشش . اما نمیتوانم بهش نزدیک بشم چون مامان باباش از من متنفر هستن! فقط چون ما از نظر اعتقادی با هم اختلاف داریم !!! دیروز به عمق خوشحال بودنم از بودن با بابک پی بردم. وقتی پیشم احساس میکنم ...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:12 PM توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|