![]() |
![]() |
|
| خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...! |
|
تا حالا شده اینقدر یکی رو دوست داشته باشی که حاضر باشی واسش هر کاری بکنین؟ بعد چه قدر احتمال میدین که بتونین همش اذیتش کنین؟ من اینجوری شدم!!!!
![]() اخه یک حالی میده با رامین میریم تو یک تیم همش بابک و اذیت میکنیم هی به خودم میگم این دیگه دفعه اخرم بود دفعه بعد میرم تو تیم بابک هنوز هم تو همون حالت نرمال هستیم هرزگاهی دچاره نوسان میشیم امروز باب میانترم معماری داره ، فردا هم میانترم طراحی الگریتم ... اگر امتحاناش و بد بده من اولین مقصر هستم ... خیلی سعی کردم که مزاحم درس خواندنش نشم اما نشد خب دلم واسش تنگ میشه ۱ ساعت که میره من رسما دیوانه میشم ... اون که میره دیگه دلم نمیخواد کسی رو ببینم! وقتی از پیشم میره درست احساسم مثل زمانیه که یک دختر بچه بودم و مامانم من و با خودش میبرد ارایشگاه و وقتی کار داشت من و میسپرد به دوستاش و میرفت به مشتریاش برسه ... در اینکه اونا همشون ادمای خوبی بودن شکی نیست اما همینکه ابجی میرفت من خفه میشدم از همه میترسیدم . درست مثل الان وقتی باب میره من تنها میشم و از اینکه اگر کسی اذیتم کنه دیگه باب نیست که دعواش کنه میترسمپ ن۱)اگر جواد یا رام پیشم باشن این احساس خیلی کمتر میشه ...! پ ن۲) تازه الان که باب کلی هم لوسم کرده ... تمام حواسش به من که چی میخوام و چه طورم و ... این باعث میشه بدون باب احساس تنهایی کنم ... خیلی زیاد ... ![]() پ ن ۳) امیدوارم باب درسی نیافته وگرنه یک تنبیه سخت واسه خودم در نظر میگیرم !!! .... ................................................................................................................................. نمیخوام ...!!! ![]() امتحانش و خراب کرد!! من خیلی بدم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 AM توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|