![]() |
![]() |
|
| خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...! |
|
روزها دارن میگذرن ... پشت سر هم ... از سرعتشون میترسم!!!
هنوز مزه شنبه و بغل بابک زیر دندونم که میبینم سروکله پنجشنبه لعنتی پیدا شده...!!! نمیخوام این روز های خوب اینقدر زود تموم بشن... بعدش برسیم به تابستان و دوری و ... ! همین ترس باعث میشه از همین روز هام هم خوب استفاده نکنم مثل امروز... دوباره من و بابک داریم یک دوره اروم از رابطمون تجربه میکنیم ... من هم سعی میکنم یک کم هم که شده مثل بابک خوب باشم... وای از وقتی دوباره پیشه هم برگشتیم دلم میخواد رابطمون عالی باشه همه چیز خوب باشه اما بازم خراب میکنم! این ندا *** هم که همش داره رو اعصابه من قدم میزنه ... من احمق ببین دوست خوبم کیه...!!!! چرا رامین همش ازمون دوره؟!!! داره سعی میکنه درس بخوانه ...دلم واسش تنگ شده... چرا من نمیتوانم رامین و محکم بغل کنم ؟!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 PM توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|