تبليغاتX
خاطرات uni
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
دیشب داداش ثمین امد بندر ! تا امروز من هنوز نرفتم ببینمش . الان شفیع امد بالا و گفت اون دوست ثمین که ثمین واسه داداشش درنظر گرفته بود از شیراز امده  الان پایین بود با حمید . حمید امده کاراش و انجام بده دقیق نمیدونم چه کارایی اما امدن کارای رفتنش و انجام بده . حتی نمیدونم به کدوم کشور ؟؟؟
شاید الان من داشتم باهاش کارام و میکردم تا با هم بریم...
من نمیدونم چرا اما قبل از اینکه برم uni تعداد خواستگارام ۳ برابر الان بود . ملت میان اینجا که خواستگار پیدا کنند ما که امدیم همه پر پر شدن !
پارسال این موقع ها بود که ثمین بکهو من و واسه داداشش خواستگاری کرد من گیج شده بودم !
من ۱۰۰٪ همه خواستگار هام و رد میکردم اما این یکی یکجوریم میکرد ...
اخه داداش ثمین بود من اصلا روم نمیشد به ثمین نه بگم !
همیشه مامانم اول یک خواستگار رد میکرد بعد به من هم میگفت اما این یکی اینجوری نشد مامانم ازم خواست روش فکر کنم!
محمد هم گیر داده بود که خیلی خووووووبه ! اگر نظر من واست مهم میگم که باید قبول کنی ... حتی وقتی دفعه اول بهش نه گفتم محمد به اون ها نگفت . ازم خواست بیشتر فکر کنم ... این یعنی اینقدر فکر کن تا جوابت مثبت بشه!هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که محمد بهم گفت با این ازدواج کن من به قدری ازش مطم‍‍‍‍‍ن هستم که حاضرم تا اخر عمر مسولیت زندگیت و قبول کنم ...
اون موقع ثمین اصرار داشت ما چند ماه با هم دوست باشیم اگر من خوشم امد بعدا قرار عقد بزاریم
من جدا گیج شده بودم تمام این ها یکدفعه اتفاق افتاد همش تو چند روز ...
به ثمین گفتم حالا چه عجله ای هستش یک مدت بهم وقت بدین ما کم کم با هم اشنا بشیم
فرداش دیدم حمید امد بندر !!! و ثمین هر روز به یک بهانه ای من و با حمید میبرد بیرون
بعد دوباره ازم خواستن تا جواب بدم من هم گفتم چه عجله ای هستش؟ من گیج بودم جدا نمیتوانستم نه بگم هر ایریدی میگرفتم سریعا برطرف میشد
اینقدر ازم خواستن زود جواب بدم و من و تحت فشار گذاشتن که من هم گفتم نه!!! چرا نه ؟ واسش جواب نداشتم ...
wwwooooow عجب روز های پر استرسی بود
بهم گفت من یک سال دیگه بهت وقت میدم تا فکر کنی شاید نظرت عوض بشه ...
ثمین هم ناراحت شد . در کمتر از یک ماه متوجه شدم یکی از دوستاش و به حمید معرفی کرده  . اما اون هیچوقت رسما ازش خواستگاری نکرد تا الان که یک سال من تمام شد ...
الان دارن پایین مراسم اشنا شدنشون میگذارونند
نمیدونم چرا اما هیج وقت تو این یک سال جدی بهش فکر نکردم
مخصوصا از وقتی امدم uni

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:47 PM  توسط غزل | 
امروز از صبح دارم سعی میکنم خودم گول بزنم و به خودم بقبولونم که این جدایی ۲ ماه از باب واسه جوفتمون خوبه اما ... خوب من جدا تجمل این جدایی رو ندارم ... از صبح تا حالا ۲۰ بار به خودم و باب فحش دادم که چرا ترم تابستونی برنمیداریم ... اما این برنداشتن چنتا خوبی داره
۱ . مامانم خیلی خیالش راحت میشه و اینجوری اعتمادش و جلب میکنیم.
۲ . باب چندوقت که یکجوری شده که اینجوریه نه بده نه خوبه اما یکجوریه
۳ . من و باب خیلی به هم وابسته شدیم من یکی وقتی باب پیشم نیست نفس هم دلم نمیخواد بکشم ! کلا تمام مدت به این فکر میکنیم که کی میریم uni که با هم باشیم. اینجوری شاید از وابستگیمون کم بشه ...
اما خب سخته....
تازه جدا از بابک دلم واسه رام و جواد هم خیلی تنگ میشه در حال حاضر بهترین رفیق هام همین ۲ تا هستن.
یادم باب بهم گفت اگر ما بتونیم تا اخر ترم ۲ با هم بمونیم دیگه واسه همیشه میتونیم با هم باشیم !
ایای موییمی بعد از این همه بالا و پایین بلاخره داره ترم ۲ تموم میشه !!!
امیدوارم این روزها زودی تموم بشن و دوباره برگردم پیشت اما خیلی هم زود نباشه ! خب دلم واسه مامانم هم یکذره شده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 3:53 PM  توسط غزل |