![]() |
![]() |
|
| خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...! |
|
من خیلی احمق هستم !!!
اره خیلی من احمق هستم چون دلم واسش تنگ میشه! من احمق هستم چون دوستش دارم من احمق هستم چون فکر میکنم اون هم احساس من داره من احمق هستم چون فکر میکردم واسش از همه چیز و همه کس عزیزتر هستم من احمق هستم چون حرف هاش و باور کردم من احمق هستم چون خودم و بخاطره اون جلو هر خری کوچیک کردم من احمق هستم چون باور کردم اون همون کسی که من تو تخیلاتم ساخته بودم من احمق هستم چون فکر کرده بودم اون ادم وجود داره من احمق هستم چون با اینکه بتم جلوم شکسته هنوز هم دارم سعی میکنم شکستنش باور نکنم من احمق هستم چون دارم واسه بتی که شکسته گریه میکنم من خیلی احمق هستم چون گوشیم به خودم چسبونده بودم که وقتی sms معذرت خواهیش امد من زود یخوانم و جواب بدم اما اون فقط sms داد که من الکی ناراحت شدم ... همین ... من الکی ناراحت شدم !!! و اون اصلا لازم ندید واسه اینکه از دلم در بیاره حتی یک sms بده !!! من خیلی احمق هستم چون هنوز نتوانستم این و باور کنم که اون حرف ها اون عاشقانه ها اون شعار ها اون ... فقط و فقط ماله یک دوره خاص از رابطه است و همه و همه و همه اول رابطه که هست یک کار هایی میکنن اما ۶ ۷ بعد کم کم هوای عاشقی از سرشون میپره ... یواش یواش یادشون میره قبلا ها چه جوری بودن ...یادشون میره طرفشون عاشق چیشون شده بوده ... من خیلی احمق هستم چون به اون همه ادمی که بهم گفته بودن بزرگترین خرییتی که میتوانم بکنم اینه که به خاطره حرف ها و افکار و رفتاره یک نفر بهش دل ببندم خندیدم و گفتم این با همه فرق میکنه !!! این با همه فرق میکنه !!! چه احمقانه !!! اره خیلی خیلی احمق هستم !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:9 PM توسط غزل |
|
|
تا حالا شده اینقدر یکی رو دوست داشته باشی که حاضر باشی واسش هر کاری بکنین؟ بعد چه قدر احتمال میدین که بتونین همش اذیتش کنین؟ من اینجوری شدم!!!!
![]() اخه یک حالی میده با رامین میریم تو یک تیم همش بابک و اذیت میکنیم هی به خودم میگم این دیگه دفعه اخرم بود دفعه بعد میرم تو تیم بابک هنوز هم تو همون حالت نرمال هستیم هرزگاهی دچاره نوسان میشیم امروز باب میانترم معماری داره ، فردا هم میانترم طراحی الگریتم ... اگر امتحاناش و بد بده من اولین مقصر هستم ... خیلی سعی کردم که مزاحم درس خواندنش نشم اما نشد خب دلم واسش تنگ میشه ۱ ساعت که میره من رسما دیوانه میشم ... اون که میره دیگه دلم نمیخواد کسی رو ببینم! وقتی از پیشم میره درست احساسم مثل زمانیه که یک دختر بچه بودم و مامانم من و با خودش میبرد ارایشگاه و وقتی کار داشت من و میسپرد به دوستاش و میرفت به مشتریاش برسه ... در اینکه اونا همشون ادمای خوبی بودن شکی نیست اما همینکه ابجی میرفت من خفه میشدم از همه میترسیدم . درست مثل الان وقتی باب میره من تنها میشم و از اینکه اگر کسی اذیتم کنه دیگه باب نیست که دعواش کنه میترسمپ ن۱)اگر جواد یا رام پیشم باشن این احساس خیلی کمتر میشه ...! پ ن۲) تازه الان که باب کلی هم لوسم کرده ... تمام حواسش به من که چی میخوام و چه طورم و ... این باعث میشه بدون باب احساس تنهایی کنم ... خیلی زیاد ... ![]() پ ن ۳) امیدوارم باب درسی نیافته وگرنه یک تنبیه سخت واسه خودم در نظر میگیرم !!! .... ................................................................................................................................. نمیخوام ...!!! ![]() امتحانش و خراب کرد!! من خیلی بدم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 AM توسط غزل |
|
|
روزها دارن میگذرن ... پشت سر هم ... از سرعتشون میترسم!!!
هنوز مزه شنبه و بغل بابک زیر دندونم که میبینم سروکله پنجشنبه لعنتی پیدا شده...!!! نمیخوام این روز های خوب اینقدر زود تموم بشن... بعدش برسیم به تابستان و دوری و ... ! همین ترس باعث میشه از همین روز هام هم خوب استفاده نکنم مثل امروز... دوباره من و بابک داریم یک دوره اروم از رابطمون تجربه میکنیم ... من هم سعی میکنم یک کم هم که شده مثل بابک خوب باشم... وای از وقتی دوباره پیشه هم برگشتیم دلم میخواد رابطمون عالی باشه همه چیز خوب باشه اما بازم خراب میکنم! این ندا *** هم که همش داره رو اعصابه من قدم میزنه ... من احمق ببین دوست خوبم کیه...!!!! چرا رامین همش ازمون دوره؟!!! داره سعی میکنه درس بخوانه ...دلم واسش تنگ شده... چرا من نمیتوانم رامین و محکم بغل کنم ؟!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 PM توسط غزل |
|
|
I didn't say, " Don't do it,babe" I didn't say' "Come back here,honey And when she asked me if I love her She's gone, and now I'm hearing I didn't say " We'll work it out I said ," If that's the way you want it, I didn't take her in my arms and kiss away her tears A thing if you ain't here" But all I do is listen to The things I didn't say I'll make some coffee, and we'll talk" I didn't say," The road away is such A long and lonely endless walk" God bless you" and she slipped away
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 AM توسط غزل |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:7 PM توسط غزل |
|
|
دروغگو
اشغال حیف برو به جهنم حتی نمیتوانستم فکرش و بکنم که تو اینقدر ریا کار باشی حیف رفاقت حیف وقت حیف از اون همه عشق.... برو به جهنم امیدوارم از زندگی بدون من کمال لذت ببری دروغگو ، دیدم چجوری بدون من مردی این بود عشقت؟ رذل!!! هیچ وقت خودم به خاطره حماقتم نمیبخشم...
من و بابک ۳روز پیش در حالی هنوز عاشق بودیم از هم جدا شدیم. امروز بابک به قدری شاد و سرحال بود که انگار بعد از مدت ها به ارزوش رسیده ازت متنفرم اقای عاشق دروغگو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:54 PM توسط غزل |
|
|
سلام بر همه
شنبلیله جوووونم من و به همون بازی سخت معروف دعوت کرده من هم بیژن جون و نیلوفر جون و مهندس هادی و سمیرا جون و هرمس قوانین بازی: 1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید). 2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید. 3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. 4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید. این هم از جمله من: تمام دین و دنیای من تو هستی! بابک عزیزم با وجود تمام مشکلاتی که طی چند روز گذشته واسمون پیش امده |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:29 PM توسط غزل |
|
|
فردا تولدم...
کلی ذوق زده هستم...همش دوست دارم از یک جایی ، چیزی ، بفهمم باب واسم چی گرفته؟!! الان شدیدا کرم تو وجودم... دیروز محمدجواد و ناهید نامزد کردن امروز هم به همه شیرینی دادن . الهی بگردم خیلی به هم میان جفتشون **خولن ! نمیدونم چرا حتی تو تصوراتم هم نمیتوانم فکر کنم با باب نامزد باشم! اصلا! اخرین نقطه از اینده واسم اینه که با بابک واسه ادامه تحصیل ازایران خارج بشیم! نمیدونم این خوبه یا بد؟!! شاید واسه این باشه که از همون اول هیچ وقت این قسمت جدی نگرفتیم. هرکی هم بهمون گفته بد نگاهش کردیم! اصلا فراینده ازدواج و دوست ندارم از محدودیت هاش از قید و بند هاش از ...! چه واسه خودم چه واسه طرف... چرا باید ازدواج کنیم وقتی همینجوری خوش هستیم؟ و غیر از عشق دلیل دیگه ی مارو کناره هم نگه نمیداره . تا وقتی همدیگر رو دوست داشته باشیم و از کنار هم بودن لذت میبریم با هم هستیم وقتی هم که مشکل اساسی احساس کنیم به زور و به وسیله قید و بندها کناره هم نمیمونیم ! اینجوری همیشه از رابطه راضی هستیم... رابطه و تفکر من و باب هم تقریبا مثل هم هستش واسه همین ازدواج با باب واسم خنده داره...! امروز باب سر یک چیز الکی دعوام کرد! وقتی خواست بغلم کنه و معذرت خواهی کنه میخواستم دوباره خودم و بکشم عقب پ ن۱) اونطور که به نظر میرسه هنوز چیزی واسم نگرفته ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 PM توسط غزل |
|
|
امروز حالم خیلی بد بود ... احساس سرماخوردگی میکردم مسمومیت هم ، هم واسه همین یک موجود بداخلاق و بی حوصله شده بودم !
امروز باب یک چیزی گفت سخت رفتم تو خودم...!یک دختر خیالی هست به نام سیمین که مثلا خواهر رامین(ازدوست های من و باب) ! من همیشه به باب گیر میدم که تو چرا اینقدر سیمین دوست داری؟!!! اما این فقط شوخی بود! بعد باب میگه من احساس میکنم تو به من شک داری!!! کلی حرف زدیم قبلا... هم حس کرده بودم باب از یک چیزای بدش میاد اما نمیخواستم باور کنم...! پ ن۱) امروز با درنا ناهار بیرون بودیم..! پ ن۲) تایپ کردن با لپ تاپ خیلی سخت...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 PM توسط غزل |
|
|
سلام سلام
من دیگه دارم کم کم به میانترم هام نزدیک میشم اما هنوز رسما هیچی بلد نیستم ...! چند روز پیش رفتم خانه باب ... باهم فیلم نگاه کردیم ... پ ن۱) قرار از شنبه تو uni نمايشگاه گل داشته باشيم بايد جمعه هم بريم uni ...! پ ن2) امروز موچين بردم uni كه ابرو هاي باب بردارم اما نامرد اجازه نداد ...! پ ن4) باب خيلي خيلي خوب ...بيشتر از اوني كه بشه تصور كرد پ ن5)فعلا از انتقالي خبري نيست ... فكر كنم از سرشون افتاد !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:8 PM توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|