تبليغاتX
خاطرات uni
خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!
سلام سلام ...

اگر بدووووونین ديروز چی شد؟؟!!!  

من و باب بعد از اون اتفاقی که sheng واسمون افتاد و ماجراي گرفتنمون ... كلا بي خيال كافي شاپ شديم ... نهايت تفريحمون اين بود كه باهم پياده برگرديم خانه ...!!!

امروز وقتي داشتيم پياده برميگشتيم خانه دوباره بهمون گير دادن داشتيم با هم خداحافظي ميكرديم كه يك دفعه از جلومون سبز شدن ...     اما...

دوباره شانس اورديم ... همون جا ولمون كردن

پ ن1) ديگه حالا حالا ها جرات نميكنيم پياده بريم

پ ن2) در عوض تو uni به حد كفايت ...

پ ن3) الان با محمدجواد امديم خانه كلي حال داد ...

پ ن4)‌دارم به زمان حركت به سمت بندر نزديك ميشم ...

پ ن5) uni 3 ....home 6 ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:41 PM  توسط غزل | 
فکر کنم باید این پست اول مینوشتم اما از قدیم گفتن ماهی را هروقت از اب بگیری تازه است! ( چه ربطی داشت ... !! )

من غزل هستم... قرار به زودي 20 سالم تموم بشه برم تو 21 سالگي ( 10/2/67)... مشهد به دنیا امدم اما شناسنامم مال کرج الان خانوادم بندر( بندرعباس) هستند اما در كل خودم بچه گرمسار ميدونم... !!! امسال مشهد قبول شدم و از خانوادم جدا شدم و امدم مشهد پیش دایی هام و پدربزرگم زندگی کنم الان هم با dady زندگي ميكنم....  تو uni  رشته IT ميخوانم ...نميتوانم تو زندگيم نخندم  نيشم هميشه تا بناگوش بازه... هيچ گونه اعتقاد مذهبي ندارم ولي به عقايد بقيه احترام ميزارم... با پسر ها خيلي راحت هستم اونها هم زود باهام راحت ميشن ... نميتوانم مثل بعضي از دختر ها بين دختر و پسر فرق بگزارم همه ما ادم هستيم و من ميتوانم هم از دختر و هم پسر دوست داشته باشم  ... وخيلي چيزاي ديگه كه كم كم ميگم

از قضا تو uni با بابك اشنا شدم اول ها فقط 2 تا دوست معمولي بوديم اما كم كم...

 ما تو uni يك گروه هستيم كه 15 تا پسر داريم 6 تا دختر

الان uni واسم شده خانه گروه هم شده خانوادم... چه كلاس داشته باشم چه نداشته باشم از 9 صبح ميرم uni تا 7 و 8 شب

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 6:43 PM  توسط غزل | 
سلام سلام سلام....

 خوب حوصلم سر رفته ....!!! 

چرا اينها همش مملکت تعطیل میکنند؟؟؟  خب ما درس داریم... کار داریم ...زندگی داریم... باید حتما بریم uni  اصلا فكر نكنيد كه دلم واسه كسي تو uni تنگ شده ها ... اصلا ... فقط دلم واسه درس و استاد و ... تنگ شده

22 همين ماه يعني 4 روز ديگه بايد اجبارا تعطيلات عيد شروع كنم  بيليط دارم ... دارم برميگردم بندرعباس ... دلم خيلي خيلي واسه مامان و بابام و مخصوصا داداش تپلم تنگ شده اما... چه جوري يك ماه از باب دور باشم ؟ 

پ ن1) تازه بدترين قسمتش اينكه بابك بيياد بندر اما من رفته باشم تهران !!!

پ ن2) سعيد و جواد هم دارند مييان بندر ... اميدوارم وقتي مييان من بندر باشم ...

پ ن3) چرا تعطيلات تو اين مملكت اينقدر زياده ....؟!!

پ ن4) كلي دوست جديد پيدا كردم كه كلي وبلاگ خوكشل دارن ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:31 AM  توسط غزل | 
امروز ناهار همه گروه خانه بابك جمع شده بودن مامان و باباش هم پر ! ناهار كباب يادبود خورديم  همه امده بودن غير از سهيل! حتي گل ارش هم ،هم !  تازههههههههههههههههه با اين دفعه شد ۶ بار!  ( البته بدون uni...! ) (:-" ) باب تو خانه هم درست شبيه شاهزاده رويايي من هستش ! از داشتنش احساس غرور ميكنم

پ ن1)‌ تعجب ميكنم كه چه جوري درنا نتوانسته باب جذب كنه !

پ ن2)‌ واسه fifi متاسف هستم كه نتوانست باب كشف بكنه . اشتباه وحشتناكي كرد!

پ ن3)‌  از خانه باب مستقيم رفتم پيش صدف . با هم رفتيم خريد .واسه باب يك كيف پول گرفتم ( چرم مشهد ) ديگه پول بي پول ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:38 PM  توسط غزل | 
wooooow

يكي از روزهاي خيلي خوب زندگيم بود ... امروز با بچه ها رفتيم كوه ... كلي راه رفتيم ديگه اخراش داشتم ميمردم ... :D بابك صبحانه را جا گذاشته بود ... :D  قرار شده شباني همه فيلم ها را جم كنه بزنه رو DVD  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:16 PM  توسط غزل | 
امروز رفتم پيشش مامانش هم بود كلي خوش گذشت ... از شنگ خيلي بهتر بود تازه اصلا هم نگران نبودم بدون ترس از ادم هاي غريبه چند ساعت با هم بوديم

پ ن۱) كاش همه ميتوانستن با خانواده هاشون راحت باشن ...

پ ن۲)‌  كلا ما خيلي پررووو و نترس هستيم ...!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:9 PM  توسط غزل | 
دیشب، شب خیلی بدی بوووووود ،خیلیییییییی!!! کلی گریه کردم ...صبح که رفتم uni همش منتظر بودم بياد پيشم بگه كه از بابت ذيروز متاسف اما....تا نزذيك ظهر هيچ خبري ازش نشد من فكر كردم اصلا uni نيامده كه 3d ازم پرسيد : چرا بابك اينقدر ناراحت بود ...!!! ماجرا از اين قرار بوده كه ندا به بابك گفته بوده اگر مي خواي غزل برگرده يه يك هفته اصلا جلوش ظاهر نشو و بابك هم قبول كرده ... اما همين كارش باعث شد من تصميم بگيرم تركش كنم ...! اما خوب به هر حال دوباره اشتي كرديم ...

پ ن1)‌ اينقدر عصباني بودم كه حاضر بودم تحت هر شرايطي تركش كنم ...

پ ن2) اگر بابك همين امروز نميامد باهام صحبت كنه حتما اين رابطه تمام ميشد ...

پ ن3)‌ نميدونم چرا ندا بابك اينجوري راهنماي كرده بود ...!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:34 PM  توسط غزل | 
امروز مثل همیشه شاد و شنگووول رفتم uni . قرار بود من و ندا و محمد و رضا پیش بابک c++ یاد بگیریم ... همه چیز خوب بود تا اینکه بعد از ظهر که من و ندا و بابک تو راهرو بودیم و ندا داشت واسه بابک یه چیزی تعریف میکرد و من هیییی میپریدم تو حرفشون یکهو بابک سرم داد کشید ....!!! دنیا رو سرم خراب شد... هیچ وقت فکر نمیکردم این کار و باهام بکن ... بابک تمام رویا های دنیای فانتزی من بود .  قبلا خیلی بهش گفته بودم : بابک یکی از بدترین کارای که ممکن انجام بدی اینکه سرم داد بزنی هیچ وقت نمی بخشمت ... امروز اون کار و کرد ... به قول خودش اصلا قصد داد زدن نداشته و این داد زدن با اون داد زدن فرق میکرد  اما از نظر من داد زدن، داد زدنه ... با هم برگشتیم خانه تا وقتی که تاکسی سوار بشیم نه من چیزی گفتم نه اون ... خیلی دلم می خواست گریه کنم اما نه پیش بابک ... وقتی از تاکسی پیاده شدم بهش گفتم : دیگه نه میخوام ببینمت نه صدات بشنوم  ... نمیدونم چرا این گفتم ...

پ ن۱: موطمنم که بدون باب میمیرم

پ ن۲:  حتی off هم واسم نگذاشته

پ ن3: نکنه احمق حرفم جدی بگیره ... یه دوست امروز بهم گفت اگه با این قهر کردن هات یه وقت جدی جدی بره چی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:48 PM  توسط غزل | 
دیروز با بابک رفته بودیم کافی شاپ ـ ما همیشه پنجشنبه ها میریم اونجا ـ طبقه بالا نشسته بودیم و بابک داشت یک ماجرا از داداشش واسم تعریف میکرد و منم میخندیدم که یک دفعه دیدم دو تا مامور از پله ها امدن بالا ... وقتی پرسید با هم چه نسبتی دارید ؟ هیچی واسه گفتن نداشتیم ... گقت : پاشید بریم و ما هم دنبالش راه افتادیم ! هنوز پایین نرسیده بودیم که بابک به مامانش زنگ زد. من از ترس داشتم میمردم ...جواب مامانم چی بدم؟!! ارزو میکردم کاش می شد برم بغل بابک تا دیگه کسی نتوان اذیتم بکنه اما نمی شد... نفهمیدم چی شد که مامور ها ما را با خودشون نبردند!!! صاحب کافی شاپ باهاشون صحبت کرد اونا ها رفتن....!!!! واقعا شانس اوردیم .   شاید به حرف مامان بابک گوش کنیم و بجای اینکه بریم بیرون وقتی مامانش خانه هست بریم اونجا ...

پ ن۱: من و بابک هم دانشگاهی هستیم و بابک هم رشته من اما یک سال بالا تر

پ ن۲: خانواده بابک من میشناسند اما خانواده من بابک و فقط به اسم می شناسند و می دونند که از دوست های من اما نه اینکه با هم بیرون هم بریم

 پ ن۳: وقتی از کافی شاپ امدیم بیرون مستقیم رفتیم دانشگاه !! uni واسمون مثل خانه شده...

پ ن۴: وقتی رفتیم uni تو یک کلاس خالی نشسته بودیم که سر و کلیه احمد ( نگهبان uni)  پیدا شد. یک دور هم ایشون به ما لطف کردن... اما تا باشه احمد باشه که لطف کندنه مامور ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:29 AM  توسط غزل | 
امروز ۳/۱۲/۸۶ بالاخره تصمیم گرفتم اینجا بنویسم . الان مدت زیادی که دیگه تو دفتر خاطراتم نمینویسم چون نمی خوام کسی بخوانش... چند روز پیش یه دوست ( بهترین دوستم )این  پیشنهاد بهم داد همون جا تصمیم گرفتم که این کار انجام بدم اما بهش گفتم : نه... اصلا فکر خوبی نیست ...! شاید واسه این بود که میترسیدم نوشتم بخواند...!  

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:3 AM  توسط غزل |