تبليغاتX
خاطرات uni
     لینک دوستان


      روزنامه ظهر uni
      بهترین دوستم
      درخت ها ایسناده میمیرند
      الاغی که یونجه رو می فهمید...!
      من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم!
      دانشگاه با طعم باران
      ساغر!!!
      کیش میش و ایرانی
      مهندس هادي
      مهدي مهربووووووووون
      بهشت كوچكي به نام خانه ما
      تلخ...اما دوست داشتنی!
      گیلاس خانومی هستم!!!
      هرمس!!!
      گيشنيز و شمبليله
      سميرا جووون!!!
      ایگین
      برخاسته از خاک
      یک سردبیر...!!!
      وب نوشته های یک جوان
      اسمیلی !!!
      فرشته کوچولووو
      عروس ...
      ما...
      دونده!...!!!
      بکارت! نه
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ







 RSS 



خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

مرد ها دوست داشتنی نیستن!!!
دوشنبه بیستم مهر 1388-8:34 AM

پسر بچه ها دوست داشتنی هستن

پسر ها بزرگ میشن اما هنوز پسر بچه هستن و دوست داشتنی

پسر ها دوست دختر میگیرن اما هنوز پسر بچه هستن و دوست داشتنی

پسر ها عاشق یکی از دوست دختر هاشون میشن اما هنوز پسر بچه هستن و دوست داشتنی

پسر ها میخوان اون دختر خوشبخت کنن پس واسش تلاش میکنن اما هنوز پسر بچه هستن و دوست داشتنی

پسر ها فکر میکنن باید کار کنن تا بتوانن دخترشون خوشبخت کنن اما هنوز پسر بچه هستن و دوست داشتنی

پسر ها شروع به کار میکنن و پول در میارن اما هنوز پسر بچه هستن و دوست داشتنی

پسر ها پولشون خرج دختر محبوبشون میکنن اون ها دیگه پسر بچه نیستن

پسر ها مرد میشن و مرد ها دوست داشتنی نیستن



 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

شنبه هجدهم مهر 1388-11:6 AM

این روز ها همه چی با گذشته فرق کرده. دوستام ، خودم ، عقایدم،ارزش هام، رفتارم ، سرگرمی هام  و حتی بدنم!

تنها چیزی که از گذشته با خودم اوردم بابک ! البته اون هم فرق کرده بزرگ شده کار میکنه پول در میاره ...

و رامین ! هردفعه بهش نگاه میکنم میترسم، میترسم از دستش بدم مثل دوستای دیگم که گمشون کردم !


 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388-10:46 AM

این روز ها با شخصیت مرجان تو پرسپولیس دچار همزادپنداری شده ام!


 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

سه شنبه دهم دی 1387-1:24 AM

امشب با مهیار حرف زدم

پسر دارم از دل تنگی میمیرم با خودش چی فکر کرد که جلو من گریه کرد؟ مگه من چه قدر دل دارم؟

خوب من دلم بوس مهیاری میخواد بغل میخواد دلم یکی میخواد که مهیار باشه

اخ با اون ریشش که ادم و سکسی میکنه

اون چشمای مثلا هیزش که من بهشون ایمان دارم



این روز ها دوباره همه چیز عجیبه

امین و دوست دارم و روز به روز بیشتر بهش اعتماد میکنم

بهترین چیزی که داره اینه که نمیخواد من و درست کنه  از نظرش من عالی هستم  درست مثل باب

همش مواظبم هستش درست مثل جواد اما اون بهم افتخار نمیکنه

میخواد عوضم کنه

چه قدر حالم خوبه

چه قدر حالم بده

...



 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

سه شنبه سوم دی 1387-9:59 PM

از ته دلم میخوام اشتباه نکنم

ارزو میکنم احساسم بهم دروغ نگه

امیدوارم اشتباه نکنه

دوستش دارم

میگه دوستم داره

این و تو چشماش میبینم

نکنه کور رنگی گرفته باشم

حالم خوبه

این حال و ازم نگیر

اشتباه نکن

ادم باش

متفاوت باش

خودت باش

دوستش دارم

فکر کنم مغزم ضربه خورده

چون میبینم که دوستشون دارم

شاید هم ادم نیستم

تمنا دارم که ادم نباشی

ادم نباشین

دوستون دارم

...



 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

جمعه بیست و نهم آذر 1387-9:7 PM

چه مهم است درخشش پوست زیبای اهو در زیر قطرات روشن خورشید

مهم زردی دندانهای شیران است و عظمت پنجه های درندگان



 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387-4:47 PM

برایش س ا ک میزنم

با تمام وجود از دیدن صورتش لذت میبرم از دیدن اون همه لذت تو وجودش سر ذوق میام

درست که اینتر ک.ور. س  نداشتیم اما اون داشت لذت میبرد و من از دبدن لذت بردنش سیر نمیشدم

فشارش روی بدنم

دو جت چشم سیاه نگاهم میکنن

شاید دلش میخواهد

ضربات از روی هیجانش به بدن

دست هاش لا به لای موهام گاهی موهام و میکشه

و قوس  کف پاش

دیگه چشم های سیاه و نمیبینم

یک لرزش خفیف

دهنم پر شد

اروم میشم

ارگاسم میشم

از این که توانستم این کار و بکنم لذت میبرم

چقدر سیگار میچسبه

...




 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

دوشنبه یازدهم آذر 1387-10:18 PM

چرا من احساساتم این همه تغیر میکنن؟؟؟

نمیدونم درباره جواد چه کار کنم.در این که دوسش دارم شک ندارم زیاد هم دوسش دارم اما یکهو یکجوریم میشه
خیلی از عقاید من دوره ...من این همه بدبختی رو تحمل نکردم که با یک مرد سنتی !!! که کلی با عقایدم فاصله داره رو به زیدییت بپذیرم!!!

امروز دختر های دانشگاه بهم گفتن از بس با پسر ها میپری که کلا رفتارات پسرونه شدن ! ظرافت و لطافت دخترانه ات رو از دست دادی!!!
کی میگه دختر باید لطافت داشته باشه ۴تا فحش ک دار بلد نباشه کم روز باشه مثلا خودش نتونه یک پونز به دیوار بزنه!باید از دوست اقاش خواهش کنه؟؟؟
دوست عزیزی که داری این و میخوانی وافعا به نظرت دختر باید اینجوری باشه ؟؟؟

تازه یک دوسته دیگه ای هم گفت دختر هرچی مودبتر باشه تو دل برو تر میشه!!! اره؟ تو هم ایجوری فکر میکنی؟
دلم میخواد به هر ادمی که میرسم ازش بپرسم: حاضری با دختری ازدواج کنی که باکره باشه؟ اونم مثلا تو ۲۴ سالگی به بالاش؟؟؟

...


 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

جمعه یکم آذر 1387-5:3 AM


در میانه شب صدای نفس میشنوی تند تر از هر تندی . از خواب به بیرون میکشدت هنوز گیجه و مستی که اولین سیلی را به گونه ات میکوبد
کمی هشیار میشوی اما هنوز گیجی ...سیلی از سیلی ها و حرف ها و تهمت ها و ناسزا ها . احساس میکنی تخته ی چوبی هستی روی انواج دریا گیج گیج سیلیخور امواج به هرجا بخواهد میکشاندت اصلا نمیگذارد جواب بدهی فقط اوست که حرف میزند بدون کوچکترین مکثی ...دیگر تحمل نداری اشکت سرازیر میشود فقط صدای نفس های اوست که میاید انگار تو مرده ای انگار تورا کشته است انگار تو را کشته اند!!!
صدا صدا صدا صدا...
قطع نمیشود یکریز میاید
به دنبال قرص هایت میروی بیشتر از هرچیزی به انها احتیاج داری حتی بیشتر از هوا.. .     هوا!!!           کاش میشد نفس نکشی ارام ارام ! بهش فکر کن من و تو فقط من و تو ... دوستت دارم خودت میدانی ... هیچ کس به اندازه من دوستت ندارد بیا....
نفس نکشم؟
یعنی  یعنی نکشم؟‌
اما سخت است   ...    دارد سرم گیج میرود        نیاز به نفس دارم      ....                  

نفس؟ واقعا؟
                           . ...                        ...        نه ازش متنفرم      ....    یعنی نکشم؟‌         
اااااااااااااااههههه دارم بالا میاورم

چقدر سرد است .. .                    و یک نیم نفس . . .
دنیا دارد خاکستری میشود و دوباره سیلی ...
لیاقتت همین است ... دوباره سیلی و سیلی از سیلی ها . . .
تنها در این بین با ادم ها
بمان
دیگر دوستت ندارم
ازت متنفرم
دنیا برمیگردد       دارد زیادی سفید میشود
دارد کم کم یادم میاید
نرو
...



 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

خاطرات uni

خاطراتی که نمیتوانم تو دفتر خاطراتم یادداشت کنم اینجا مینویسم...!

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387-8:8 PM


مامان عزیزم


میخوام واست یک داستان بگم شاید واست اشنا باشه شاید احساس کنی قبلا یک جایی خواندیش شاید هم اصلا نفهمی چی به چی شد...

یکی بود یکی نبود که یکیشون مامانت بود یکیشون بابات بود یک شبی در پی اتفاقاتی تو میشی یک سلول کوچیک تو دل یک مامان کوچولو مهربون ...

روز ها میگذرن و از شانس بدت یک کرومزوم تو ژنت کم و زیاد میشه و تو دختر میشی!

از وقتی به دنیا میای میشی دختر بابا و عزیز دل مامان، هرچی میخوای بهت میگن چشم ،اگر از بابات بخوای بره گرونترین الماس دنیا رو بگیره شده لباس هاش و هم بفروشه میره و اون و واسه شاهزاده خانومش میاره

این شاهزاده خانوم تو نازو نعمت بزرگ میشه از گل نازکتر نمیشنوه و هیجوقت نمیفهمه توی دنیای خارج از اغوش پدر مادرش چی میگذره گاها پیش میاد بعضی هاشون فقط میدونن که یک گرگ بد گنده اون بیرون هست که میتوانه بهشون اسیب بزنه ! میدونن اگر گرگ امد سراغشون باید بدو بدو برگردن تو بغل باباشون (شاید هم داداشون ! ودر صورتی که هیچ مردی اونجا نبود برن پیش مامانشون اما اونم به هرحال یک زنه ممکن اقا گرگه بخورش) این شاهزاده خانوم میشه ۱۳،۱۴ سالش حالا دوست داره یک کم از بغل باباش دربیاد بره اونطرف ها رو هم ببینه دوست داره تو دنیای بیرون از خانه قدم بزنه گاهی دوست داره تنها باشه حالا با تمام علاقه ای که به خانوادش داره یک حسی تو وجودش هست که دوست داره تنها باشه سرکش باشه ازاد باشه میخواد چیز های جدید و تجربه کنه ۱۰۰۰ بار مامانش بهش گفته که اتیش داغ دست نزن (اخه میدونه ! بعضی هاشون قبلا وقتی که ۱۶ ، ۱۷ ساله بودن دست زدن به اتش ! بعضی های دیگشون هم از مامانشون شنیدن و اون هم از مامانش شنیده بوده و مامانه هم از مامانش شنیده بوده و ...)اما این دختره همش با خودش میگه تا دست نزنم که معلوم نمیشه اتیش داغه!شاید اونی که مامانم بهش دست زده داغ بوده این نباشه . . .


تو این همین گیر و دار مامان بابای این شازده خانوم که حاضر هستن جونشون و هم واسه دخترشون بدن به ابن نتیجه میرسن که دخترشون داره به یک سن بدی میرسه ممکنه یک وقت خر بشه بیرون که هست بره سمت خونه گرگ ممکنه از رو حماقتش به اتیش دست بزنه اصلا شاید هیچ کدوم از این ها رو هم نکنه اما یک وقت موقعی که داره بازی میکنه بخوره زمین یک وقت زخمی بشه! اون ها هم که دخترشون از همه چی تو زندگی بیشتر دوست دارن و تحمل ندارن زخمی شدن دخترشون و ببینن

این میشه که تصمیم میگیرن در های خونه رو قفل کنن تا عزیز دلشون یک وقت نره بیرون یک اتفاقی واسش بیوفته


این میشه که دختر خونه نشین میشه و هرچیزی که میخواد حاضر و اماده در اختیارش میزارن تا یک وقت مجبور نشه از خانه بره بیرون


اوایل که میدید داداشش داره از خانه میره بیرون تا مثلا نون بگیره کلی دلش هوای بیرون میکرد دلش میخواست کاش پسر بود هروقت دلش هوای بیرون و میکرد یاد گرگ بد میافتاد بیخیال بیرون میشد

روز ها میگذرن میگذرن و اون بزرگتر میشه حالا این چند سال خیلی روش تاثیر گذاشته وقتی داداشش و میبینه که داره میره نون بگیره کلی حال میکنه و با خودش میگه خوش به حال خودم لم میدم تو خونه و به کارام میرسم در حالی که اون باید جون بکنه و واسه من نون بیاره ...







حالا دیگه به محیط خونه معتاد شده از بیرون از ادمای اون بیرون از همه چیز و همه کس میترسه تو وجود هرکسی یک گرگ میبینه که ممکنه بهش اسیب بزنه حالا دیگه نمیتوانه نمیتوانه تنها جایی بره اصلا چه معنی داره که تنها بره مگه دختر ول؟؟! مگه زیر بوته به عمل امده ؟!! جواب مردم و چی بدن؟مگه بی کس و کاره؟ باباش مثل مرد مواظبش هنوز هم نمیزازه قند تو دلش اب بشه ! درسته که باباش سن و سالی ازش گذشته اما جواب مردم و چی بدن اگه وقتی هوا تاریک میشه دختره بیرون تنها باشه! ممکن از تو تاریکی گرگ بیاد شازده خانوم از ترس ضعف کنه ممکنه دخترشون و ببره عزیزه دلشون و بخوره!اخه اون دختر ظریف ضعیفه نمیدونه با گرگ چی کار کنه؟ نمیدونه اگر گرگ و دید باید چهجوری باهاش بجنگه مثل داداش و باباش و مردای دیگه که نیست بلد باشه با گرگ چه جوری بجنگه! اخه اون ها مردن میتونن باهاش بجنگن از وقتی پسر بچه بودن با بابا شون میامدن بیرون و طرز مقابله با گرگ و یاد گرفتن و مامانشون همیشه واسه این که رفتن بیرون و با اقا گرگه جنگیدن تشویقشون کرده!!! اما شازده خانوم و همیشه از رودر رویی با گرگه ترسوندن شایدم خودشون میترسیدن! کم کم وقتش شده که شاهزاده خانوم و عروس کنن چون بابش یک کمی پا تو سن گذاشته دیگه نمیتوانه همیشه مواظبش باشه واسه همین وقتشه یک جووونه لایق پیدا بشه که بتون گرگ هارو بکشه اتش ها رو خاموش کنه ... و خلاصه هزکاری بکنه که شاهزاده خانوم و دختراش در ارامش باشن هرکاری به غیر از اینکه مقابله با مشکلات و به اون و دختراش یاد بده! اگه یک وقت یک اتفاقی واسشون بیافته جواب مردم و چی بدن؟   

حالا این وسط اگه یک شاهزاده با تمام وجودش خطر گرگ رو یا داغی اتیش و به جون بخره بازم کاری از دست کسی بر نمیاد! مهم نیست که دلش میخواد مثل مردا بشه، دلش میخواد بره بیرون، دلش میخواد کارایی بکنه که بقیه نمیکنن ،دلش میخواد مثل همه ادم های دیگه زندگی نکنه چون فقط باید مثل اون ها باشه تا بهش هزارجور برچسب نزنن ،دلش میخواد اون کاری رو بکنه که فکر میکنه درسته، دلش میخواد اونجوری زندگی کنه که وقتی داشت میمرد دلش نسوزه که تو جوانیش چه کار هایی میخواست بکنه چه هدف هایی داشت اما هیچ کدوم و نکرد به هیچ جا هم نرسید فقط چون مثل همه ادم های دیگه زندگی کرد!!!

این ها اصلا مهم نیست چون مامان باباش با حرف مردم چی کار کنن؟ ابروی اون ها چی میشه؟ تازه اون ها اینقدر دوستش دارن که حاضر نیستن به هیچ قیمتی یک تاره مو از سره دخترشون کم بشه!

اره مامان عزیزم این داستان خیلی غمناکه همونچیزی هستش که اشک من در میاره که باعث شد اون شب اونجوره گریه کنم!!!


و من به شما حق میدم که از گرگ ها بترسین و هزار تا چیز دیگه!تو این ماجرا ها فقط یک راه حل وجود داره اون هم اینه که از ایجا بری و قسمتی از دنیا بشی! اره مامانه گلم !!!

مرسی که به یک گوشه کوچولو از مشغولیت های زندگیم گوش کردی

جدا مرسی

خیلی خیلی خیلی دوستتتون دارم و به داشتنتون افتخار میکنم چون میدونم یک در هزار هم مثل شما رو پیدا نمیکنم :*





دختر کوچولوتون که دوست داره بزرگ بشه که دوست داره از گرگ ها نترسه که خیلی چیز های دیگه هم دوست داره

غزل

...


 |  نویسنده : غزل  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته